می چسبم به شیشه. شیشه سرد است. دختر می نشیند با نشستنش بوی خوشی زیر دماغم می پیچد. جدا اگر زنها نبودند دنیا چقدر غیرقابل تحمل بود. مرد هیز برگشته و دختر را تماشا می کند. اما دختر اصلا توی باغ نیست. میبینمش که آیینۀ کوچکش را درآورده و خودش را ورانداز می کند. حتی در بدترین حالات هم دیده امشان که می خواهند خوب به چشم بیایند. حتی در پس ژولیدگی هایشان هم زیبایی ملیحی ست که می شود بهشان دل بست………….




