موسا گفت: نمی تونم داد و قال کنم. این از امشب. اون از دیشب و پریشب و پس پریشب و شب هایی که رسیدن ذو سر موسای خدازده و این نمک ریز بی صاحاب شده، هی نمک می ریزه سر زخم دل موسا و شما هم سنگ شدین به قدرت خدا. بود و نبودتون هی فرقی نداره. به چه دلم رو خوش کنم؟ به زنم؟ به پسرم؟ به این همسایه ها؟ عاقبت می آد به چنگم. نه، تا روز مرگ موسا، هی می خواد نمک بریزه و راحت بگرده برا خودش. رو به در کرد و فریاد زد: «عاقبت می گیرمت»




