گفتم:« فاضل اسپانیولی وقتی می خواست سوار قطار بشود و از ماکوندو به روستای زادگاهش در اسپانیا برود، باززرسان قطار می خواستند سه صندوق دست نوشته هایش را به واگن کالا ببرند. او سر فحش را به جانشان کشید و سرانجام موفق شد صندوق های دست نوشته هایش را با خودش به واگن مسافری ببرد. آخرین جمله اش قبل از حرکت قطار و پیش از انکه در روستای زادگاهش ناامید شود، این بود:«روزی که قرار بشود بشری در واگن درجه یک سفر کند و ادبیات در واگن کالا دخل دنیا آمده است.»




