هدایت رو گرداند و به مراد نگاه کرد.دلش ریخت و بعد حس خوبی به او دست داد. می توانست از این چند لحظه برای همشهری هایش کلی حرف بزند و انگشت به دهان شان کند. قیمت کتاب را پرسید. بعد دست کرد توی جیب شلوار و پول خردها را درآورد.شرمنده شد. اول باید قیمت کتاب را می دید یا می پرسید، بعد می رفت بیرون و پول خردها را می شمرد……….




