در دهکده ای فراموش شده، جایی میان مه و جنل، مادام ورونا سالهای طولانی را در تنهایی و خاطرۀ مردی که دوستش داشت، سپری می کند. او و شوهرش زمانی با هم روی این تپه خانه ساختند، خانه ای که سرنوشتش با عشق و فقدان گره خورد. حالا، پس از مرگ شوهر، مادام ورونا در انتظار روزی است که آخرین هیزم ها بسوزند و او ناگزیر شود از تپه پایین بیاید.
دیمتری ورهولست، نویسندۀ بلژیکی، در این رمان کوتاه، با نثری شاعرانه و طنزی گزنده، از عشق و سوگواری، پیری و تنهایی و ناتوانی در گریز از سرنوشت می نویسد.
مادام ورونا از تپه پایین مب آید قصه ای است تلخ و درخشان دربارۀ انسانی که میان گذشته و آینده گیرافتاده و در جستجوی لحظه ای آرامش، به سفری ناگزیر پا می گذارد.




