اگر یکی از همکارانم من را می دید که جلوی عکاسی چشم انداز علاف ایستاده ام،برای این کارم چه توجیهی داشتم؟ بیماری و نبش کوچۀ ارکیده و خیابان گردی؟ نزده به سرم؟ از علافی ام دلم پر بود فتاحیِ افتاده کف آن خانۀ نیمه ساز دست از سرم برنمی داشت و نمی گذاشت راهم را بکشم و بروم دنیال همان روال قبلب زندگی ام. نه همیشه، اما بیشتر اوقات هر چیزی سرجای خودش بود. حالا همه چیز به هم ریخته بود. هیچ چیز توی این چند روز سرجای خودش نیست…………




