زنگ در هوار شد روی سرش. به ساعت دیواری نگاه کرد. یازده و بیست و سه دقیقه بود. ترس به جانش ریخت. بغد که علتی برایش پیدا نکرد کمی آرام شد. دلیلی نداشت بترسد. اما هرکاری کرد ته دلش قرص نشد. کسی سرزده به سراغش نمی آمد. گوشی آیفون را برداشت. چهرۀ توی مونیتور آشنا نبود گفت:« کی یه؟» شنید: «بیا دم در» و…………




